وحيد عدالتي
شخصي
|
|
کانون آگهی و تبلیغات بنفش رسما آغاز به کار کرد کانون آگهی و تبلیغات بنفش رسما آغاز به کار کرد کانون آگهی و تبلیغات بنفش در پی اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فعالیت خود را رسما در مشهد آغاز کرد. وحید عدالتی صاحب امتیاز و مدیرمسوول این کانون آگهی و تبلیغات است. ۸۴۱۳۶۰۰ ۸۴۲۶۲۰۰ ۸۴۶۳۲۰۰
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
درباره من درباره من ۱- خبرنگار روزنامه همبستگی ۲- خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) ۳- خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) ۴ سال ۴- مدیر گروه خبر هفته نامه شهرآرا که حالا شده روزنامه ۵- سردبیر سایت زنان خراسان ۶- عضو خانه مطبوعات خراسان از سال 1380 تا کنون ۷-مسوول ستاد خبری عملکرد دولت مهر در سرزمین خورشید ۹- عضو خانه مطبوعات خراسان از سال 1380 تا کنون ۱۰- مسوول ستاد خبری اجلاس کشورهای ساحلی دریای خزر ۱۱- کارشناس رسانه روابط عمومی نمایشگاه بین المللی مشهد ۱۲-همکاری و گزارش نویسی در برخی روزنامه های کشوری و استانی ۱۳- مشاور مطبوعاتی سازمان میادین شهرداری مشهد ۱۴- مسوولیت انتشار چندین ویژه نامه خبری ۱۵- مدیر خبرگزاری کار ایران (ایلنا) از سال ۸۳ تا کنون ۱۶- مدیر تالار همایشهای نمایشگاه بین المللی مشهد(پیمانکار) ۱۷- پیمانکار آگهی و رپرتاژ روزنامه خراسان 18- عضو انجمن روابط عمومی ایران ۱۹- کارشناس علوم سیاسی از دانشگاه آزاد مشهد ۲۰- دانشجوی کارشناسی ارشد روابط عمومی و ارتباطات ۲۱- صاحب امتیاز و مدیر مسوول کانون آگهی و تبلیغات بنفش نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
سه هزار میلیارد تومان چند تا پوتین می شود؟ سه هزار میلیارد تومان چند تا پوتین می شود؟ *وحید عدالتی
بالاخره یکی باید از خود بگذرد و راه را باز کند.یکی که از همه خدایی تر است.یکی که عشق وطن برایش از همه مهمتر است.روبرو میدان مین و پشت سر سیل رزمندگانی که حالا به این دلیل نمی توانند به سمت دشمن پیشروی کنند.یکی باید برود به سمت مین.خودش برود روی هوا.خودش تکه تکه شود.خودش پودر شود تا خط بشکند و رزمندگان بتوانند پیشروی کنند.وقت تنگ است و اگر خط نشکند زمان به نفع دشمن سپری می شود.محمد می گوید من می روم و حسین می گوید من.بالاخره محمد پیروز می شود.محمد به سمت میدان مین می رود تا خود را به مین های ددمنش بسپارد.مین هایی که قصد جانش را کرده اند.می رود.می رود.می رود.شل می شود.گویی می خواهد برگردد.بر می گردد.وای خدای من از این بدتر نمی شود.بر می گردد.بچه ها عرق سرد بر پیشانی شان می نشیند.محمد بر زمین می نشیند و پوتین هایش را در می آورد و به حسین می دهد و می گوید: پوتین ها مال بیت الماله! حیفه!.بر می گردد و به سمت مین ها می رود.بچه ها لبخند می زنند.اشک می ریزند.صورتهایشان خیس می شود.آن طرف تر صدای اشهد ان لا می آید.راستی سه هزار میلیارد تومان چند تا پوتین می شود؟؟ نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
بازنگار مرا به صفحات خود آورد بازنگار وبلاگ مرا به صفحات خود آورد *وحید عدالتی چند وقتی بود که اصلا به سراغ وبلاگ نویسی نیامده بودم و الان چند روزی است که باز دارم از این غلطهای زیاتی می کنم.دیشب رفتم که یک مطلبی چیزی بنویسم و یک استخوانی در عرصه نوشتار بشکونم تا ببینم این جلال آل احمد و این بزرگ علوی و چند تا نویسنده لات و لوتی از این دست با چه جراتی از غیبت من سوء استفاده کردن و اسم خودشون رو گذاشتن نویسنده.آخه قرار نیست تا ما می ریم یک چرتی بزنیم چهار نفر نویسنده بشن.حالا ولش کن بذارین یک کم خودم رو کنترل کنم و خودمو عصبانی نکنم.آقا به هر حال ما رفتیم یک سرچی به این گوگل گوگل که می گن زدیم و دیدیم یک سایتی اسم اعظم ما رو نوشته بود.باز که کردیم دیدیم نوشته سایت بازنگار و بازترش که کردیم دیدیم یک مطلب از مطلب زپرتی های ما رو گذاشته تو صفحه اولش.راستش اشک تو چشام جدی جدی جمع شد و خیلی خوشحال شدم که بعد از چند سال ننوشتن هم آمدیم دو روز نوشتیم سایت بازنگار ما رو آدم حساب کرد و مطلب ما را سلکت کرد.راستش خوشحال شدم اینو جدی می گم که گریه کردم.و البته خرسند از اینکه بالاخره حق به حق دار رسید و بالاخره یکی پیدا شد ارزش قلم آن هم این قلم به این شیوایی رو بدونه. الان هم تصمیم دارم به مامی اینا بگم یک سپنجی چیزی دود کنن که این عوامل استکبار جهانی که پیشرفت مسلمین را نمی خواهند ما را چشم نکنن.بر حسود و حسد لعنت.بشمار نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
شاید این جمعه بیاید شاید شاید این جمعه بیاید شاید *وحید عدالتی دلم می خواهد با خواندن این نوشته فکر نکنید نگارنده این مطالب یک آدم ریشوی معتقد متدین مذهبی فول است.نه اتفاقا من اصلا هم از آن مذهبی های دو آتیشه نیستم اما راستش خیلی دوست دارم یک اعتقاد درونی خویش را با شما در میان بگذارم.سالهاست در زندگی به دنبال گمشده ای می گردم و پیوسته فکر و ذهنم اینست که بالاخره یک کسی هست که می آید و من و سایر فرزندان حضرت آدم را به دنیای دیگری وارد می کند و او کسی نیست جز مهدی(عج).همان کسی که خدای متعال وعده آمدنش را داده است.البته نکته جالب اینکه اعتقاد به ظهور یک کسی که با امدنش آخرالزمان خواهد شد فقط در اسلام نیست بلکه در سایر ادیان آسمانی چون مسیحیت هم همین اعتقاد وجود دارد.سالهاست که حس غریبی در وجودم پیوسته به دنبال کسی می گردد که بالاخره روزی می آید.کسی که وقتی بیاید دنیا را کن فیکون می کند.می دانید که در روایات آمده که حضرت مهدی در یک روز جمعه ظهور خواهد کرد و جمله ( شاید این جمعه بیاید شاید) بهترین جمله زندگی من است. می دانم و امیدوارم که آنکس که او را مهدی نام نهاده اند هر چه زودتر بیاید و حداقل این انتظار چندین ساله من به آخر برسد.راستش خیلی وقتها با خودم فکر می کنم آن روزی که کسی که باید بیایدبیاید چه شکلی خواهد بود و ما آدمها چه عکس العملی نشان می دهیم.دارم فکر می کنم از کدام ظرف می اید و در کجای زمین قدوم خود را مزین خواهد کرد.آن وقت تکلیف من و ما چه می شود؟اگر بیاید جهان این شکلی به پایان می رسد یا نه یک جور دیگه.خلاصه اینکه شاید به جرات بتوانم بگویم بزرگترین آرزوی زندگیم آمدن کسی است که در اسلام به او می گویند حضرت مهدی و البته که در ادیان دیگر نمی دانم چه نامی دارد ولی می دانم در آن ادیان هم نامی دارد و دینهای دیگر هم به چنین کسی اعتقاد دارند. بگذارید این مطلب را با این جمله به پایان ببرم اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
هرات ؛ شهری که دوستش دارم خاطرات سفر به افغانستان هرات ؛ شهری که دوستش دارم خاطرات سفر به افغانستان
* وحید عدالتی همه چیز از آنجا شروع شد که به من ماموریت دادند به منظور برگزاری نمایشگاه اختصاصی جمهوری اسلامی ایران در ولایت هرات باستان ، یکی از ولایات افغانستان به این کشور بروم.آن روز ترس تمام وجودم را فرا گرفت و همه برایم فاتحه خواندند.یعنی جدی جدی خواندند ها نه اینکه مسخره بازی در بیاورند ؛ حتی یکی از دوستان برایم گریه کرد و با بغضی نترکیده گفت تو دوست خوبی بودی. هر چه به مرز نزدیکتر می شدم برایم خودم جدی تر اشهد می خواندم و از خداوند متعال طلب مغرفت الهی می کرد.به مرز که رسیدیم یکی از این سربازان امریکایی از همه بیشتر به چشم می آمد چون هیکلش سه برابر من بود و باید به آسمان نگاه می کردی تا ببینی چه شکلی است. آن طرف مرز پسر جوانی که بعدا شد ابراهیم جان و یکی از دوستان بسیار خوب من منتظرمان بود.سوار یکی از این ماشینهای شاسی بلند شدیم که انصافا در ایران خودمان خیلی کم است.مرز را رد کردیم و من به همسفرم می گفتم اون دنیا می بینمت ؛ چون واقعا کار را تمام شده می دیدم و گفتم الان یک مین زیر پایم منفجر می شود و یا یک طالبان گنده و لندهور می آید و مرا می خورد. در مسیر راه ؛ کلی مامور امنیه پناه گرفته بود تا کاروان بازرگانان ایرانی به سلامت به شهر هرات برسد.آقا این هرات جدی جدی خیلی به ایران نزدیک است.باور کنید اگر بخواهید بروید شمال ایران خیلی دیرتر می رسید. با قلبی آکنده از ترس رسیدیم هرات.رفتیم هتل تجارت و اسکان پیدا کردیم.غافل از اینکه فردا روزی متفاوت در زندگی من خواهد بود.ده روز در هرات بودیم و در این مدت بیش از 50 دوست افغان پیدا کردم و اگر امروز مرا وحید هراتی صدا کنید بی راه نگفته اید.دوستان خوبی مثل آقایان شرف الدین ستنگزایی ، احمد احسان سروریار ، رئوفیان ، فیض محمدی ، خلیل امیری ، وحید رسولی ، و خیلی دوستان دیگر که در ادامه به آنها اشاره می کنم.
دوستان بسیار خوبی که رفتاری بسیار با من داشتند و حقیقتا ارادت خاصی به این آقایان و خانمها پیدا کردم و هم اکنون هم با ایمیل و چت با آنها در ارتباطم . یک چیز جالب بگویم که در همین مدت ده روز لهجه افغانی گرفتم و با آنها مثل خودشان صحبت می کردم.مثلا می گفتم صحت شما خوبه یا چه حال داری یا جوری به خیری سرکیفی و خلاصه آقا ما یک افغانی می شکستیم و حرف می زدیم که بیا و تماشا کن.از خود افغانی ها بهتر حرف می زدیم. دیگه چه دردسرتان بدهم که هرات اصلا می گی شعبه دو مشهد است.همه چیزش مثل مشهد است.آدمهایش ، خیابانهایش ، اجناس و کالاهایش و جالب اینکه اکثر هراتی ها حداقل چند سالی از عمرشان را در مشهد زندگی کرده اند و محله هایی مثل گلشهر و طلاب را از من هم بهتر بلد بودم. احمد احسان سروریار در اولین روز اقامت من در هرات مرا به دیدار به قول آنها برادرها برد و من به جرات می توانم بگویم به محل تمام تلویزیونها رادیوها و جراید و نشریات هرات رفتم و با مدیر مسوول و سردبیر و خبرنگاران آنها دوست شدم آن هم خیلی عمیق .حقیقتا آنها خیلی دوستان خوب صمیمی و دوست داشتنی بودند و من افتخار می کردم که به تعداد دوستانم در هرات افزوده می شود.
در هرات در هر کوچه ای یک رادیو وجود دارد و یکسره در حال پخش برنامه هستند.رادیو زحل رادیو تجارت رادیو مژده و غیره که الان یادم نیست.خانم حمیرا حبیب هم مدیر مسوول رادیو مژده بود (البته اگر اشتباه نکنم) ایشان هم از خانمهای فعالی بودند که به کارشان خیلی اعتقاد داشتند. خلاصه در مدتی که در افغانستان و در هرات بودم یکسره مشمول لطف و عنایت برادرها بودم و صبح که از خواب بیدار می شدم با خنده به همکارم می گفتم خوب من دیگه رفتم جای رفقایم و هر روز یک دوست با ماشین می آمد دنبال من و می رفتیم جاهای مختلف. بقیه اش را در نوشتاری دیگر ادامه می دهم.
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
این هم لوح هایی که تا حالا گرفته ام این هم لوح هایی که تا حالا گرفته ام
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
اسامی بازیگران زن سینمای ایران اسامی بازیگران زن سینمای ایران مهناز افشار نیکی کریمی لاله اسکندری هانیه توسلی ماهایا پتروسیان نیوشا ضیغمی بهنوش بختیاری بهنوش طباطبایی مرجانه محتشم نگار فروزنده شقایق دهقان یکتا ناصر الناز شاکردوست گوهر خیراندیش افسانه بایگان بهاره رهنما زیبا بروفه فاطمه معتمد آریا پگاه آهنگرانی لیلا حاتمی رعنا آزادی ور پوپک گلدره گلشیفته فراهانی لادن طباطبایی ترانه عليدوستي میترا حجار پانته آ بهرام لعیا زنگنه نیلوفر خوش خلق هدیه تهرانی الهام حمیدی بهناز جعفری فلور نظری کتایون ریاحی مریلا زارعی رویا نونهالی لیلا اوتادی شیلا خداداد سمیرا مخملباف مهتاب کرامتی حدیث فولادوند آناهيتا همتي چکامه چمن ماه آرام جعفری الیزابت امینی فاطمه گودرزی مریم کاویانی سامیه لک شهره قمر فلامک جنیدی خزر معصومی شبنم قلي خاني پرستو صالحی سحر جعفری بیتا سحرخیز نفیسه روشن ستاره اسکندری لیندا کیانی نسرین مقانلو رزیتا غفاری شراره رخام خاطره حاتمی مهراوه شریفی نیا سحر ولدبیگی آتنه فقیه نصیری عسل بدیعی خاطره اسدی صبا کمالی لادن مستوفی افسانه پاکرو نرگس محمدی زیبا هاشمی آرمیتا مرادی رز رضوی لیلا بلوکات آزیتا حاجیان فریماه ارباب هنگامه قاضیانی باران کوثری ملیکا زارعی سحر قریشی مهسا کرامتی شقایق فراهانی آناهیتا نعمتی روناک یونسی مرجان گلچین حدیث میر امینی الهام پاوه نژاد حنانه شهشهانی آزاده صمدی بهاره افشاری آشا محرابی مارال فرجاد فریبا نادری طناز طباطبایی بیتا باران شیوا بلوریان فقیه سلطانی آزاده ریاضی نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
وحید عدالتی ؛ از ریاست جمهوری تا پیمانکاری وحید عدالتی ؛ از ریاست جمهوری تا پیمانکاری * وحیدعدالتی حتما این کلام گوهر بار شاعر را شنیده اید که می فرماید : (یارب مپسند که لوطیان خار شوند) بله دوستان گرامی من مطمئنم که شاعر این شعر را در وصف احوالات من سروده است چرا که کسی که قرار بوده یک روزی روزگاری تو این مملکت رییس جمهور بشه در کمال نداری و بیچارگی داره مطلب می نویسه و این قدر تواضع به خرج می ده. قصه از این قراره که سال ۷۹ ما تصمیم گرفتیم رییس جمهور بشیم و تحصیل در رشته علوم سیاسی را کارآترین روشی دیدیم که بتوانیم به این هدف الهی که همانا خدمت به مردم است برسیم. بنابراین شروع کردیم به درس خواندن و آن قدر درس خواندیم و خواندیم که سال ۷۹ با معدل ۱۳ تمام شد و رفتیم سربازی و بعد که آمدیم دیدیم سید محمد خاتمی ما را قال گذاشته و شده رییس جمهور به همین دلیل تواضع به خرج دادیم و دوستان مشهد با دوستان تهران رایزنی کردند که ما حداقل وزیر کشور که بشویم ولی بازی روزگار خوب نچرخید و ما گفتیم حالا استانداری خراسان رضوی هم به هر حال خدمت به مردم است. این را هم نشدیم و دوستان سیاسی ما روی فرماندار شدن ما کار کردند که البته شاهد از غیب رسید و صلاح ندید بعد قرار شد بخشدار شویم و وقتی دیدیم آن هم نشد جدی جدی گفتند بیا برو بشو شهردار سفید سنگ فریمان که آن هم به دلیل پاره ای از مشکلات سیاسی منتفی شد و به جای آن معاونت فرهنگی شهرداری فریمان را شروع کردیم و اتفاقا به کوری چشم بعضی ها دو روز هم سر کار بودیم که این برادر حسنی شهردار محترم را از صندلی اش برداشتند و معلوم است که وقتی شهردار را بر می دارند معاونش را هم بر می دارند. ما هم با تواضع ذاتی و خانوادگی و آن اصالتی که داشتیم نتیجه باخت را پذیرفتیم و آمدیم مثل یک کارمند حرف گوش کن شدیم مسوول رسانه های شرکت نمایشگاه بین المللی مشهد و اکنون پس از چهار سال خدمت صادقانه و تلاشهای شبانه روزی از کارمندی در آمدیم و شدیم پیمانکار تالار همایشهای نمایشگاه بین المللی مشهد. خلاصه آقایی که شما باشین بیست سال عمر ناقابل را گذاشتیم روی رسیدن به یک هدف کوچک و حالا فهمیده ام که گویا آقای خاتمی و آقای احمدی نژاد خیلی از من زرنگ تر بودند و لیاقت بیشتری داشتند و البته ملت هم نسبت به من به آنها بیشتر اعتماد کرد و رای اعتما را به آنها داد. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند
يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازي ....هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش در کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيزهايي که بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهواي دنياي بيرون.روحي تازه مي گرفت.مرد کنار پنجره از پارکي که پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارک درياچه زيبايي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ي زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر نمي توانست آنها را ببيند. چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و احساس زندگي مي کرد.روزها و هفته ها سپري شد.يک روز صبح پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بي جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهاي بيرون پنجره را با چشمان خودش ببيند. هنگامي که از پنجره به بيرون نگاه کرد . با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجري مواجه شد .مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده تا چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند ؟پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب و اميد به زندگي بدهد.چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست آن ديوار را ببيند.
نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
سلام و عرض ادب مرا بپذيريد.به دلايلي ديرگاهي از قلم و نوشتن دور بودم و گفته بودند اگر ننويسي راحت تر زندگي مي كني.يك دو سال اين مرام در پيش گرفتم و اتفاقا حرف درستي زده بودند.اما چه كنم كه توبه گرگ مرگ است و من نيز از اين قاعده مستثنا نيستم.دلم به نوشتن است و دوري از آن مرا آزار مي دهد.
برايم دعا كنيد و به كلبه درويشي ام سر بزنيد. وحيد عدالتي نوشته شده توسط وحيد عدالتي | لينک ثابت | موضوع: |
|
|